|
|
|
|
|
سلام:
چند کلوم حرف خودمونی (اینجا لژ خانوادگیه! بفرمایید اونور! اول اینکه این updater داره حالمو به هم می زنه از بس که کند میره (دقیقه ۵۸ و تازه شده ۹۶٪). ولی " به جاش" اینی که داره میگه : " آنان که به گیسو دل عشاق ربودند... از دست تو در پای فتادند چو گیسوی..." داره حالمو سر جاش میاره ! - خیلی دلم می خواد همه حرفامو بگم اینجا ... به نظرت با مزه نیست اینکه ۲ نفر که با هم زیر یه سقف زندگی می کنند ولی بازم حرفای نا گفته شونو بیارن تو وبلاگ بنوسن ؟ (با مزه همون مسخره نیستا...) ولی باورت میشه هیچوقت اشتیاق اون روزای وبلاگ نویسی رو فراموش نمی کنم . هنوزم دوس دارم اون اشتیاقو حس کنم. خب چیکار کنم : با دلارامی مرا خاطر خوشست کز دلم یکباره برد آرام را
- داره بهار میشه . انگار همین دیروز بود که یه تقویم کوچولو خریدیم که هر روز یکی از برگاشو می کندیم و الان خیلی لاغر شده ! داره بهار میشه و باید بازم دلامونو بهاری کنیم ... البته اگه این پلنگ بیشه برات اعصاب بذاره ! ... راستی امسال سر سفره هفت سین که اولین بار توی خونه خودمون پهن میشه ، چه دعایی می خوای بکنی ؟ چه کتابی باز می کنی ؟ دوس داری کدوم غزل حافظ برات بیاد ؟ دلت می خواد چند تا ماهی قرمز کوچولو بخریم ؟ تو هم مث من ذوق داری ؟ شاید امسال بتونم کمی به کودکی های شاد و بی دغدغه ام برگردم... دمی و درنگی آرامش ! - همون طورکه بارها و بارها گفتیم : از روزمرگی ها فرار کنیم و یکنواختی رو از خودمون دور کنیم... و خستگی هامونو به دست زمستونی بدیم که داره نفس های آخرشو می کشه ! ... - به قول بعضیا : رمز موفقیت یک جمله ی سه کلمه ایست : کار ، کار، کار ! d: - گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل - من هر بار میام اینجا کلی حرف دارم ولی از بس پرت و پلا میگم و به حاشیه می رم ، هِی یادم می ره قرار بود چی بگم ...
اینجا قرار بود یه عکس باشه که به دلیل مشکلات upload نشد که بشه
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط ستاره ی صبحگاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ۱- جسارت قبول كردن اين كه تا آمدن به راه هنوز راه دارم رو دارم هنوز. سحرگه رهروي در سرزميني همي گفت اين معما با قريني كه اي صوفي شراب آنگه شود صاف كه در شيشه بماند اربعيني به پاس صبر داشتنت در اين اربعين روزي را به انتظار نشسته ام كه تمام صبح هاي دنيا رو به تو هديه دهم ... كه اين نقش نگين انگشت سليمانيت را كم دارد.
۲- بيا تا بالاي آن كوه بلند دست به دست هم برويم- بدويم ... دمي و درنگي و لختي است كه از حركت ايستاده ايم - خلاف طبيعت نبود - خسته بوديم - اما خلاف طبيعت است كه خسته بمانيم ... مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست دل سرگشته ما غير تو را ذاكر نيست اشكم احرام طواف حرمت مي بندد گرچه از خون دل ريش مي طاهر نيست
۳- گمان نمي كنم راه درازي به جهان پشت چادر سوراخ شب مانده باشد - پس بلند شو - بگو "ها" و بيا ... چمن حكايت ارديبهشت مي گويد نه عاقلست كه نسيه خريد و نقد بهشت به مي عمارت دل كن كه اين جهان خراب بر آن سرست كه از خاك ما بسازد خشت
پي نوشت: ۱- خدا زان خرقه بيزارست صد بار كه صد بت باشدش در آستيني
۲- بسته دام و قفس باد - چو مرغ وحشي طاير سد ره اگر در طلبت طاير نيست
۳-
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط ستاره ی صبحگاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوشبختی عطر حضور توست که اینک در سرای من پیچیده .....
حس از توفان گذشته ها رو دارم ، و آرامش ، زیر سقفی اندازه دست من و تو ، .... حالا دیگر هر صدایی که از اطراف می شنوم ، کم کم آشناتر می شود .... باز حرکت می کنم... می کنیم ... دوباره به سمت خودم ... خودمون .... هم رو به جلو ، هم رو به اصل خود ... مثل کاملترین شکل جهان .... اگر چه به یاد داریم زمانی را که کسانی ما را دور کردند و کُند... از حرکت و روحیه مان کاستند... یا سعی کردند که بکاهند .... گذشت .... از ته دل میگم: هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یار باد حالا کنار ساحلیم، ... آرومتر از همیشه ....
و حالا بیش از همیشه به حرکت فکر می کنم .... لازمه زندگی ... شاید غنیمت دانستن رسیدن به سلامت ، حفظ همین عطر آرامشبخش سعادته .... ما یوسف خود نمی فروشیم تو سیم سیاه خود نگهدار....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 12:16 بعد از ظهر توسط ستاره ی صبحگاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
چرا دیگه نمی آییم بنویسیم ؟
نگو که درگیر زندگی شدیم .... مگه زندگی درگیری داره ؟ مگه ما همیشه درگیر این زندگی نبودیم ؟ اصلا مگه از نوزاد ۱ روزه تا آدم پیر دم مرگ ، همه با این زندگی درگیر نیستن ؟ مگه زندگی همیشه توی خونمون جاری نبوده ؟ پس زندگی و درگیر زندگی بودن همون بودن و زنده بودن ِ . پس چیز تازه ای نست. حرف جدیدی نیست . زندگی همینه .... زندگی جاریه همیشه .... ما هم باید شنا کنیم ... باشیم ... حضورمون حس بشه ... مفید باشیم ... یه کاری بکنیم ... ما که همیشه حرف واسه گفتن داشتیم ، ما که راه می رفتیم و هی حرف می زدیم ... هی می بافتیم و هی می شکافتیم .... ما که یه زمانی اونطور نفس گیر از سربالایی بالا می کشیدیم .... ما که همیشه توی خیال با هم زیستن بودیم ... ما که هر روز می نوشتیم ، هر روز می شنیدیم ، هر روز می دیدیم ... حضور فیزیکی همون با هم بودن نیست ، اینو خودتم می دونی . مگه نه ؟ ما تازه اول راهیم ... بیا یا هم به دود قلم سر بزنیم ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط ستاره ی صبحگاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام فکر می کنم خوبترم این روزا، بر عکس اون چیزی که نشون می دم، و خیلی وقتا رفتار می کنم، تیز و تلخ برخورد کردن هایی که هیچ جایی توی شخصیتم نداشته هیچوقت.
زیر بارون بهاری قدم زدن رو امروز دوست تر از همیشه داشتم. عطر روزمرگی زدایی مغزم رو باز پر کرد، و طبیعتِ باز زنده: چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شود تربتم چو در گذرم
چند روز دیگه دقیقاً میشه دو ماه، چنان بودی که برای من شیرین تر از همیشه بود. اما من اونطور نبودم. بهم یاد دادی که تنیس بازی نمی کنیم که بخوایم توپ رو تو جای خالی زمین همدیگه بفرستیم که طرف نتونه جواب بده. بیشتر شبیه بسکتبالِ که باید با همدیگه توپ رو بندازیم تو سبد:
شروع از من، و چون همیشه بخشش و همراهی از تو... به نام دوست
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست ما را ز منع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط ستاره ی صبحگاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید *************************** -کی باورش میشه لحظه ی سال تحویل که حافظ رو باز می کنی، این غزل بیاد؟ - بهارمان مبارک! - از همون آرزوهای همیشگی ِ همه ی آدمای خیر خواه : ایشالله سالی باشه پر از برکت و سربلندی و موفقیت و ..... ولی ما میگیم : " امیدواریم سالی پر از صلح ، آزادی ، خالی از عقده ، بدون فقر ، لبریز از زیبایی و شادی و انسانیت " برای همه ی انسان ها.
- و اما با تو : دوست دارم قدم در راه رویایی همیشگی ام بگذارم و به تازگی بهار زندگی مان بیندیشم . یادته توی فیلمی که دیروز دیدیم ، زمانیکه پدر داشت پانسمان دست زخمی دخترشو عوض می کرد ٬ می گفت : "عشق نیاز به مراقبت داره "... یاد این افتادم که من و تو قول داه بودیم همیشه مراقب عشقمون باشیم . همیشه از نگاهمون گردگیری کنیم و غباراشو پاک کنیم . همیشه اسم همدیگه رو با حرمت بیاریم ٬ همیشه پاکی اون دفتر رو حفظ کنیم ٬ همیشه " قدم هامام را تا یادگاری آن درخت شماره کنیم " .... چقدر تونستیم ؟ چقدر توانشو داشتیم ؟ چقدر بعد از این توان داریم ؟ ..." فقط کافیست قدری دیگر از نفس نیفتیم " .... به خاطر یک سالی که گذشت -با همه ی دیوانگی ها و اشک ها و سکوت ها و خنده ها و گریه هاش- ازت ممنونم ! به خاطرتلاشت برای آرامشی که در وجودمان نشست و شوقی که ارزانی ام کردی . فکر میکنم داریم می رسیم ... بگذار نسیم صورتت را خنک کند ...
" دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید"
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط ستاره ی صبحگاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
گل بی رخ یار خوش نباشد بی باده بهار خوش نباشد ..... رقصیدن سرووحالت گل بی صوت هزار خوش نباشد با شروع متفاوتمان نشان دادیم که " ما ارزش های زندگی مان را خود تعیین می کنیم" .... نشان دادیم که در هولناک ترین طوفان ها می توانیم کنار هم بایستیم و با انسانی ترین احساسات پشتوانه ی یکدیگر باشیم ... عطر مست کننده ی گلهای نرگس و آن ۵ شاخه گل سرخ و کتاب حافظ٬ همواره نشانه ای خواهد ماند بر قلب هایمان و همواره به یاد داشته باشیم که نماد های سادگی فقط نماد هستند و اگر مصداق عینی نداشته باشند٬ فقط شعار داده ایم !
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط ستاره ی صبحگاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم پارسال از چه موقع شروع کردیم به ساختن اینجا... ولی فال شب یلدا رو هیچوقت یادم نمی ره : " فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو براندازیم " رو گفتیم ... گفتیم که " من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم" می خواستیم ؛ سعی کردیم و بازم از پا ننشستیم ....
حالا رسیدیم به این نقطه که: " غم زمانه که هیچش کران نمی بینم /دواش جز می چون ارغوان نمی بینم " و: "جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی/ که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم" به هر حال در مسیری که می رویم ، می اندیشیم ، می خندیم ، می دویم ،می ایستیم و باز می دویم (و گاهی مجبوریم قدم زنان از جاهایی گذر کنیم) استوار ماندیم و می مانیم ... و به وفاداری مان می اندیشیم ... در بهاری که گذشت ،در تابستانی که پس پشت گذاشتیم، در پاییزی که امشب به اتمام می رسانیم و در زمستانی که با فردا آغاز خواهیم کرد ؛ همواره به خاطر داشتیم (و خواهیم داشت) که : بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید.... عشق های تان به سرخی انار.همین انار شب یلدا!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط ستاره ی صبحگاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام:
-می دونی چند وقته که ننوشتم ؟(ننوشتیم)... خیلی وقت ! -همش تقصیر اون پرشین لاگ گوری گوری شد که نوشتنو از ما گرفت. بعدشم پاشدیم آمدیم اینجا که مثلا بنویسیم ولی یکی بود یکی نبود گفتیم و اینجوری شده که ماه تا ماه هم سراغی نمی گیریم. -جعفر ! بمون کنارم ! بدون که بی تو من همیشه بی قرارم ... *دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم / نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم/ بر کارگاه دیده ی بی خواب می زدم -- مهم تویی که تا آخرش می جنگی. بقیه اهمیتی ندارن. خودتو ناراحتش کن . -برای اون اشکها حاضرم همه ی وجودمو بذارم ..... حالا بخند نه نه . اینجوری : آفرون! چرخ وارون کنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
گفتم که تلافی می کنم و اینو خواهند دید، ولی مثل همیشه آروم و خزنده ... فرق من با اونها .....
ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی یا از پس صد هزار سال از دل خاک چون سبزه امید بردمیدن بودی ....
......... شرم باد از همتم / گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم .....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط ستاره ی صبحگاهی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام :
خیلی از آدما اصلا دلشون برای خودشون تنگ نمیشه! دلم برات تنگ شده ... **** چنان چیزی که در خاطر نیاید... گفته بودم : غنیمت دان اگر روزی به شادی در رسی ایدل/ پس از چندین تحمل ها که زیر بار غم کردی... گفته بودم قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم.... به شکر آنکه شکفتی به کام بخت ای گل .... دلتنگ مه و بارون و تپه و .... شدم منم .... **** به یاد خواهم داشت: جدا از هر حرفی در «حرف» باید کاری در «عمل» کرد... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 1:55 بعد از ظهر توسط ستاره ی صبحگاهی
|
|
||